شعر و ادبيات مدرن
چشمهایت محصول مستی خداست
چشمهای تو محصول مستی خداست که در تصور فرشته ها نیز نمی گنجد بانو تماشای تو شاعر می آفریند اینک شاعر لمیده بر تنهائی سربی قافیه می سازد از بغضهایش لبخند بزن بانوی سرمست لبخند بزن تا شاعر همچنان برقصد با مرگ تا خیس شود گونه های احساس تا گور ببارد از کبریا تا در کبودای خیال، تابوت سروده شود با لهجه ابیات سیاه تا شعر مرده ام را نگاهت تشییع کند آواز می آید باز صدای شیون خنده های چند ماه پیش بانو عبور می کنی از بلافاصل فاصله پاییز می روید در مابعد گامهایت و واژه های افسرده بدرقه می کنند سکوت رفتنت را عریان می کنم نگاهم را که طوفان دسیسه ها مسلخ نگرشهایم شود مثله کن معنای زیستنم را آزادی را درون زباله دان تاریخ ایمان را سهم سگها اندیشه را بازیچه ابلهان و عشق را در نگاه نیرنگها بگذار بانوی سرمست لبخند بزن لبخند بزن که چشمهای تو محصول مستی خدا بود که در سوگ مرگ شاعر نیز نلرزیدند ایمان می آورم به انجماد نور من کدامین یاس را ردیف شعر امیدوارم کنم؟ آنجا که یاسهای وحشی خبر از قاصدک نمی گیرند من کهکشان نگاهت را با کدامین مفسر اکلیل بخوانم؟ وای بانو... باز هم کم می آورم فضا را اکسیژن را واژه ها را و خویشتنم را که تسلسل نا باطل تحیرم آی در فراسوی سوسوی ستاره سهیل، صدایت مرا به سوی خویش می خواندم صبر کن بانو.... در التهاب آفتاب بی تاب بغضهایم را به انجماد بسپار در تنگنای کدام کوچه تنگ نای فریادت گسست؟ که آواز سکوتت چشم هایم را درنوردید؟ صدا در من می پیچد و من در خویش به خویش می پیچم می پیچم به علی چپ ترین کوچه ها تا بیخودی شاد شوم از عشق * * * سلام خانم محترم گوش کنید فکر می کنم فرکانس دستهایم به عشق منتهی است من مبسوط می شوم در انقباض تحلیلی جواب تو و گفتمان نگاهت را می تابم روی شعرهایم من از حاکمیت فراقانونی اندامت لذت می برم و محو می شوم در انحنای پارادوکسی ابروهایت آآآآآآآی بانو بغضهایم را به انجماد بسپار و نشانی از محو شدنم برای قاصدکها ببر * * * این....جا ع ش ق ا س ت من در نگاه تو تکوین می یابم و می فرسایم در عقوبت آیات ابلیسی خودخواهی خود بگذار از سرم وا کنم تشکیک متناقض عشق و سکس را اجازه بده در التهاب تبخال تاریخ خاطراتمان خودکشی کنم باور کن امشب آوار می شوم روی ثانیه ها قدم، قدم در انحنای کوچه های بارانی خیال جاری می شوم اما می خواهم بگریزم از دست فضاهای کلیشه ایی شاعران آری من رم می کنم از دست سکوت باران سیگار تنهایی تاریکی و... و... و... من می خواهم با تو وارد اجتماع شوم دوست دارم در هیاهوی خیابان دستت را بگیرم برای نوشیدن قهوه مهمانت کنم از پسرک آدامس فروش مصر برایت آدامس هم بخرم و هنگام وداع سریع در برابر همه ببوسمت هر چه بادا باد یعنی حالا من شاعر نیستم؟ اینک از بازخوانی اندیشه های مسموم می ترسم واهمه دارم از مواضع کنشگران محیط متحجر پیرامونمان ما دچار آزادیهای ممنوعه هستیم دوباره برگردیم شاعر شویم در قالب ملودرامهای عاشقانه خویس را بیابیم درون فیلمها ما برای عصیان ساخته شده ایم حتی عصیان در عشق تا بی نهایت منسوخ فرو می روم در لایه های گنگ تنهایی خویش دوباره فضای اتاق را از نو می چینم: باز بوی عطر هوگو ساعت دیواری خودکارم خدای خواب آلود خیالم روزنامه صبح که خبر از نقض حقوق بشر دارد و رفتار تبعیض آمیز چشمهایت را به خاطرم می آورد آی من تمام گذشته خویش را از دست می دهم و دوباره بازنویسی می کنم تاریخ شرق زدگی افراطی آفتاب احساست را زجر می کشم دست می کشم از دست کشیدن روی گیسوان تداعی شده ات در ذهنم سخت نفس می کشم هر چه می کشم از دست چشمهای مست خرافه پرست تو می کشم دارم تسلسل ناباطل گرمای لبهایت را روی لبانم می سرایم بیا از نو حماقت کنیم بیا عاشق شویم باز بیا بار دیگر مردمک همدیگر را تحلیل کنیم و... بجوئیم پژواک نگاههامان را در تلاقی مبسوط لبخندهامان بیا و لطفاْ مرا دوست داشته باش برای همیشه رهایم کن از کلنجار رفتن با ناخنهایم که من تو را هیچگاه نخواسته ام ۴۷ تا کتاب و یک خودکار مشکی با یک بسته سیگار آمریکایی فیلتر قرمز همراه یک کبریت بی خطر با میانگین خلال ۴۰ عدد و یک دفتر شعر هم نیز همان دم پیانو درد می نوازد درد و سر درد از اینکه درد این «من» را نمی تواند بکشد! باز می شمارمت وای چقدر کم می آورم تو را؟! کاش آنقدر دکتر بودم که «شبیه سازیت» کنم بعد «پیوند» بزنم تو را با زندگی خویش که شرحش رفت حالا خودت را روی میزم بریز و نترس از اینکه «استفراغ ژان پل سارتر*» دامنت را چرکین کند یا اینکه «مسخ کافکا**» سوسکت کند یا «طاعون کامو***» دامنگیرت شود بریز... تمامی خودت را... بریز... نترس اینجا چهارراه رنگهاست زرد... سبز... قرمز... گنجشک و نسکافه اعلای برزیل * * * اینک خودت را جمع کن و منها کن از خویش خرمستی ودکا را تقسیم شو بر ضروب شانزده گانه منطق سوری**** تا روی کیک تولدت با افتخار بنویسم: «بیست و دومین بهار از پاییز عمرت مبارک» * ژان پل سارتر :نویسنده و فیلسوف فرانسوی از بنیانگذاران مکتب اگزیستانسیالیسم و نویسنده کتاب استفراغ و دیوار و... ** فرانتس کافکا: نویسنده کتاب مسخ که شخصی در جریان این داستان به سوسک نبدیل می شود و... *** آلبر کامو: نویسنده فرانسوی کتاب طاعون **** ضروب شانزده گانه منطق سوری: مبحثی در منطق با تشکر از دوستان عزیزم که به بنده اظهار لطف کردند. صدای ارابه ی تاریخ می آید له می کند پایتختم را و هوای حواشی شهر پس است سرد است وبژ * کولاک می کند این عطوفت بمب هسته ایی عجب جاذبه ایی دارد قدرت آدم حتی به گلبولهای سفیدش هم اعتماد نمی کند اما حالا دیگر گذشت عمه تاریخ رژیم گرفته برای ارابه اش پارکینگ زده اند قره قروت شده است قدرت و « هگل » با خاک « سنتز » وای عجب افتضاحی هذیان می گویم انگار بس است! مهربانانه فکر می کنم به چشمهایت که عقوبت مستی را به حراج می گذارند می خرند تخدیر روحم را و تنت: جذاب و سیمین بگذار برای یکبار هم که شده تو را با تثلیث معنی کنم: روح العشق... ونوس... و دختر... دختری از جنس پرهون ** ماه... آه ثنویت مثنوی می تراود از رنگ دانه های پوست مرجانیت به خال خیالت می بخشم تمام خاورمیانه را با کل بحرانش و گم می شوم در پستوی احساست بگذار گم شوم آنقدر گم که گمراه تر از « الضالّین» الّله اکبر! نفست چقدر مقدس است پایه های تاریخ سست می شود و من به خاک می افتم برمی خیزم و با شهوت تمام به ساقهایت سلام می کنم... سلام دوستان عزیز امید وارم اینو به حساب بی ادبی به سطح آگاهیتون نذارین. ولی یکی دو تا از دوستان ازم خواستن که تو پستهای جدید معنی برخی از کلمات رو ( به قول خودشون سخت رو) بنویسم. این به اون لحاظه. به دل نگیرین. * بَژ : هوایی کولاکی و برف ریزی که در جریان خشن باد می بارد ** پرهون: هاله ها و انوار ماه لنگر می اندارم اینجا در " بندر آبی چشمانت"* و آفتاب می سازم در اقیانوس منجمد احساست اینجا من است بلافاصل تو... سرزمین ارغوانی خیال و ساعت حوالی بی تو بودن است ناگزیرم از شهوت منفور انتظار آه... چشمهایت می تراود از بوی الکل موجود در اتاق ذهنم سایه روشن می زند چهراه ات را دلم رنگ حتی پوستت برنزه می شود تا دستهایت می کشم لطافت را و نوازش می کنم خودم را با دستهای خورشیدیت چشمهایت: شعری مختوم در ابدیت قرینه موزونی از معماری روم قافیه را می بازم و... گم می شوم در ردیف دگمه های پیراهن استخوانی پیراهن سرمه اییت نگاهم را باز می کنم تا در آغوش نگاهم آغشته شوی به عشق ولی می پری از ذهنم ناگاه مثل الکتریسیته ساکن ساکن می شوم در سکوت ایده آل فضا به مشقهای دوران کودکیم فکر می کنم به عاقبت چوپان دروغگو نه! نه تو آنقدر زیبایی که من می بینمت نه من آنقدر دیوانه ام که عاشقت شوم حالا لطفاْ بفرمائید اینجا راه خروج است: دهلیز چپ * - تضمین از نزار قبانی شاعر مدرن سرای عرب باز عروج می کنی تا آستان ملکوتی ذهن جهنمی ام و در برابر مطالباتم علامت سوال می گذاری و رد می شوی تو حجم تمام آیاهای منی تو نوای یک موسیقی لایت... تو همچون سخاوت خشن زمهریر تو یعنی ترنم نام نرم نور و این بار در تو سقوط میکنم فرو می ریزم بگذار بریزم و آوار شوم بگذار ایمان بیاورم به شهر هفتم عشقی که عطار تشریحش می کتد آی... خاتون خاطرات خجسته خلوتهایم چشم خمارت تخمیر می کند نگاهم را و سرمست می شوم از پیچ و تاب بازوان لطیفت وای دستهایم در حالت سنکپ تو را فریاد می زنند بیا بیا که غزل- غزل می سرایمت باور کن حقیقت است: بغض و من در پیچش چندین کوچه پس کوچه تاریخچه ی چشمانت رنگ ایمان را می یابم لبهایم را تر می کنم برای درک گرمای لبهایت وای حالا بانو: کنار میز تحریرم لا به لای تخیلاتم درون جعبه دریافت تلفنم میان واژه هایم دورون رختخوابم آری هم جا نسیم خدا می وزد در امتداد دستهایت و من درون دستهایم گلهای بنفش برایت می کارم عشق را در تجسم چادر سفیدت تحلیل می کنم و مثل آب خوردن عشق می نوشم از تبلور کلامت آی مرا در جنون جانفرسای معانی سیلانم ده چراغها را خاموش کن و اشراق را با من تجربه کن
زمان:
حس مبهمی است از باز شدن یک در
و شکوه تو پر می شود در برابر هوسهای لیریکم
تا آستانه نگاهم می بلعم صدای تبسمت را
دوباره تمام درها بسته می شوند و
باز، باز می شوند آغوشها
من حریر موهای تو را ترنم می کنم
لبهایم سیلانی در مرمر نرم صورت ظریف منظمت دارد
گاه نوای عشق را در دهان همدگر می خوانیم
و دستهایم همچنان در تو جریان دارند
من پوست پنبه وارت را مثل پیانو با پنجه و انگشتهایم می نوازم
گوش کن این صدای موسیقی شب است
با کلامی که آرام در گوشت می خواند:
"دوستت دارم"
هیجان بیشتر و بیشتر می شود
آب دهانمان خشکتر
سینه هایت تصوری از شهد و شراب و الماس و عقیق
در پیشگاه مقدس چشمهایت به راز چشمک زدنی سرمست می شوم
سر دستهای آبی ات را با دریا پیوند میزنم
باز دیوانگی سرشار را روی رانهایت تجربه می کنم
رانهایی که اسلوب فریبایی را خوب بلدند
آی بخوان مرا....
بخوان...
تن تابستانی ات را بی واسطه در اختیارم بگذار
مسخ می شوم
عجب شهوت بار ناله های سکسی ات را در گوشهایم می بلعم!
نه....
تمام کن....
بگذار در تو جان بسپارم
آی صدای پیانوی پوستت را می شنوی؟
ناخنهای لاک زده ی بلندت می خراشند پشتم را
به همراه جیغهای ماورایی که از تارهای صوتی صریحت ساطع می شوند
نگرش عسلی ات را روی زبان مزمزه می کنم
می بینم هیجان فضا را
روحت شدیداً برایم ملموس است
خدا را خوب می شنوم
و بوی مثلث آتش را به مخچه ام هدیه میدهم
آی...
تمام کن....
بگذار در تو جان بسپارم
صدای پیانوی پوستت
ناخنهایت....
تمام پنج حسم از کار می افتد
می افتم روی آفتاب
* * *
دوباره درها باز می شوند
و آغوشها بسته
وداعی سنگین احاطه مان می کند
تا باز شدنی دیگر...

| Design By : Night Melody |


